على اكبر دهخدا

624

امثال و حكم ( فارسى )

چنين است رسم سراى فريب * گهى برفراز و گهى برنشيب ( . . . از او شادمانى و زو مستمند * گهى بر زمين گه بابر بلند . ) فردوسى . چنين است سوگند چرخ‌بلند * كه بر بيگناهان نيايد گزند . فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل ، شود . چنين است فرجام روز نبرد * يكى شاد و پيروز و ديگر به درد . فردوسى . رجوع به : چنين است آغاز و انجام . . . ، شود . چنين است فرمان يزدان و راه * كه هركس كه برد سر بيگناه سرش را ببرند بىترس و باك * سپارند ناپاك دل را به خاك . فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چنين است كار سراى سپنج * چو دانى كه ايدر نمانى مرنج مخور انده و باده خور روز و شب * دلت پر ز رامش پر از خنده لب . فردوسى . چنين است كردار اين پرفريب * چه مايه فراز است و چندين نشيب . فردوسى . چنين است كردار اين چرخ‌پير * چه با اردوان و چه با اردشير كرا با ستاره برآرد بلند * سپارد مر او را به خاك نژند . فردوسى . رجوع به : از مرك خود چاره نيست ، شود . چنين است كردار اين چرخ پير * ستاند ز فرزند پستان شير . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . چنين است كردار اين گوژپشت * بپرورد و پروردهء خويش كشت ( . . . خردمند را دل ز كردار اوى * بماند همى خيره در كار اوى . ) فردوسى . رجوع به : جهانا ندانم چرا . . . ، شود . چنين است كردار چرخ بلند . * ( گرفتند و بسيار كردند بند . . . ) فردوسى . چنين است كردار چرخ بلند * بدستى كلاه و بديگر كمند چو شادان نشيند كسى باكلاه * بخم كمندش ربايد ز گاه . فردوسى . نظير : عاقل بچه اميد در اين شوم‌سراى * بر دولت او دل نهد از بهر خداى چون راست كه خواهد بنشيند از پاى * گيرد اجلش دست كه بالا بنماى . از مرصاد العباد شيخ نجم الدين رازى . رجوع به : از مرك خود چاره نيست ، شود . چنين است كردار چرخ‌بلند * دل اندر سراى سپنجى مبند ( . . . گهى گنج يا بيم از او گاه رنج * پس از هر دو رفتن ز جاى سپنج . ) فردوسى . چنين است كردار چرخ بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند . فردوسى .